هرزخمه مضراب مهندس بر ساز جهان نغمه بود است
هر گام بلندش به سر سنگ جاوید بر این لوح وجود است
هر نقش که بر صفحه گیتی بزند دست مهندس
جمله همه سازندگی و جوشش و ایجاد و وجود است
می سوزد و می سازد و بر
دگر بسیار گشته سن و سالم
برای پر کشیدن بسته بالم
دگر گشتم تهی از آرزوها
توقف کرده و بی شور و حالم
دگر روز و شبانم گشته یکسان
دگر مهتاب رفته از خیالم
ز بسکه گشته ام بی دست و بی پا
دگر باید بسوزم هم بنا
باز مهر آمد و عشق آمد و پاییز قشنگ
باز هم صندلی و تخته و دانشجو و زنگ
باز استاد و کلاس و سر ساعت حاضر
باز سلف و خورش قیمه و فریاد که سنگ
باز هم فارسی و درس معارف، تاریخ
یا که کانی و زمین یا که مبانی
تلاش کن نمرده ایی زمین وسیع و بیکران
بیا، برو، بپر، بدو گشوده بر تو آسمان
دو پای بهر رفتن و دو دست بهر کار و کوش
دو گوش بهر استماع دو دیده دیدن جهان
روانه شو چو رودها نمان به مثل برکه ها
سکون به
بر خاک قدم چو می گذاری در دست قلم چو می نگاری
دستی که بر آسمان برآری در سجده به خاک رخ سپاری
یاد آر ز یار رفته در خاک
آن یار عزیز و گوهر پاک
یاران چه عزیز روزگاری
یلدا گذار از خزان رنگ رنگ به زمستان یکرنگی است. برای بعضی ها به رنگ سفید برفی برای بعضی به رنگ آبی بارانی و برای ما کویر نشینان به رنگ خاک. اما هرچه هست یکرنگی است. در حقیقت یلدا گذر از چند رنگی به یک